حکایت هایی از شیخ رجبعلی خیاط
رضایت مادر
حکم اعدام چند نفر، از جمله جوانی را داده بودند. بستگان جوان نزد شیخ می روند و با التماس چاره ای می جویند. شیخ می گوید، گرفتار مادرش است. نزد مادر وی می روند، می گوید: من هر چه دعا می کنم، بی نتیجه است. می پرسند: آیا از او دلگیر هستی؟ می گوید: آری تازه ازدواج کرده بود، روزی سفره را جمع کردم و به دست همسرش دادم تا به آشپزخانه ببرد، پسرم سینی ظرفها را از دست او گرفت و به من گفت: برای شما کنیز نیاورده ام! با شنیدن این حرف خیلی ناراحت و دلگیر شدم. سرانجام مادر رضایت می دهد و برای رهایی فرزندش دعا می کند. روز بعد اعلام می کنند که اشتباه شده است و آن جوان آزاد می شود.
نیم قرص نان
شبی در تاریکی از جلسات که در خانه فردی از دوستان شیخ بود، بیش از
آن که صحبت های خود را شروع کند، احساس ضعف کرد و قدری نان خواست. صاحب خانه یک عدد نان آورد، شیخ آن را خورد و جلسه را شروع کرد. شب بعد فرمود: دیشب به ائمه ( ع ) سلام کردم، ولی آنان را ندیدم. عرض کردم: چرا نمی بینم؟ فرمودند: دیشب نصف آن نان را خوردی ضعفت بر طرف شد، نصف دیگر را چرا خوردی؟
درس برای خدا
شیخ فرموده است که در تشییع جنازه آیت الله بروجردی ( رجمه الله ) جمعیت بسیاری آمدند و تشیع با شکوهی شد. در عالم معنا از ایشان پرسیدم که چطور این اندازه از شما تجلیل کردند؟
فرمود: تمام طلبه ها را برای خدا درس می دادم.
بی گمان دست خداوندتو را یار بود